خداحافظ پرشین بلاگ!   

از این به بعد این جا هستم.
خداحافظ پرشین بلاگ! 
 
پ. ن. دقیقا این‌جا هستم، اون بالا هم البته لینک داده بودم:
دنبالک
شنبه ٦ امرداد ،۱۳۸٦ - پوريا

جسته گريخته از وقايع يوميه   

ماحصل یک روز و یک شب دست و پازدن در کدهای HTML، کمی تغییر قیافه و اصلاحات جزیی بی شمار بود. یک کاراکتر اشتباهی گاهی ساعتی معطلی به بار می آورد و برای دیدن اشکال مختلف یک بخش از صفحه مجبور بودم چندین فرآیند زنجیره ای را بارها پس از تغییر دادن چند پارامتر تکرار کنم. حل کردن مسایل ریز و درشت قالب قبلی نیمسایه هرچند زمان گیر بود، اما لذت همیشگی کشف راه حل را نیز داشت. به هرحال، کاری بود که باید به روال « کس نخوارد پشت من» انجام می شد یک روز که شد.

*****

کنسرت لطفی را ندیدم. اما گویا کمابیش تأثربرانگیز بوده است. جسته و گریخته شنیده بودم که آن شب، اصرار زیاد استاد به نامشخص بودن سیر برنامه و ترجیح نواختن متوالی سازهای مختلف بر تمرکز بر آن چه همه لطفی را با آن می شناسند و آن را از او می خواهند و – در مجموع – خود محوری بیش از حد و بی توجهی فراتر از انتظار به مخاطبان چند هزار نفری اش بر نغمه های دلنشین تارش در لحظاتی گم در آن میان سایه انداخته بوده. « سایه اقتصادی نیا» اما در مقاله ای در شرق به وجوه دیگری نیز اشاره می کند:

کسی در مقام لطفی، که حتما ً بیش از این ها می داند، پس چرا در کنسرتی که می توانست درس های زیادی برای نوازندگان و به صحنه روندگان آینده دربرداشته باشد، چنین سهل انگارانه و متأسفانه می خواهم بگویم غیر مسؤولانه، در برابر موسیقی و دربرابر مخاطبانش ظاهر شد؟  غیر مسؤولانه – تاحدی که مضراب از دستش بیفتد، نت اشتباه بزند، شعر حافظ را غلط روخوانی کند و چندین بار بدون هیچ توجیه سازی و آوازی، یاعلی یاعلی گویان ختم برنامه را اعلام کند؟ غیر مسؤولانه تاحدی که در بروشور بیاورد که هیچ اطلاعاتی درباره ی برنامه ای که بداهه است نمی تواند به مخاطبان بدهد؟... کسانی که لطفی را چاووش نوازی می دانستند که روزی با هر زخمه اش یکی را بیدار می کرد و از جا بر می خیزاند، امروز او را در هیأت درویشی تقدیرگرا یافتند که حالا با هر مضرابش جمعی را به خوابی سنگین دعوت می کرد... سایه سال ها پیش خطاب به لطفی سروده بود:

تو را که چون جگر غنچه جان گل رنگ است / به جمع جامه سپیدان دل سیاه مرو

به زیر خرقه ی رنگین چه دام ها دارند / تو مرغ زیرکی ای جان به خانقاه مرو

مرید پیر دل خویش باش ای درویش / وزو به بندگی هیچ پادشاه مرو *

* روزنامه‌ی شرق - شنبه ۲۳ تیر - صفحه‌ی ۱۷

پ.ن. از این بخش از توصیف طنزآمیز جلال سمیعی از جریان مراسم خیلی خوشم آمد:

وسط آنتراکت، یارو که کلی با ساز استاد گریسته بود و عرفانش متجلی شده بود، رفت جلوی شیر آب و چند نفر را درید و سیراب شد و دوباره برگشت به عرش! 

این هم گزارش فنی لحظه‌به‌لحظه‌ی کنسرت است و این نقد بی‌پروا را هم بر رویه‌ی کلی که استاد لطفی این‌روزها در پیش گرفته، بد نیست بخوانید. گزارش خبری بی‌طرفانه‌ی مهر هم از خوب و بد این مراسم اینجاست.

دنبالک
یکشنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٦ - پوريا

اندر فضايل پرس تی وی   

شبکه ی ماهواره ای جدید « پرس» که از ایران پخش می شود، گرافیک و کیفیت تصویری خوبی دارد. مشخص است که کادر فنی مجربی در آن مشغول به کارند. خبرش را از تلویزیون خودمان شنیدم و تصاویرش را در « فرانس ون کتر» دیدم. این شبکه ی خبری فرانسوی معتقد بود « پرس» می تواند آلترناتیو خوبی برای مخاطبان بی بی سی و سی ان ان باشد که خواهان اخبار، گزارش ها و تحلیل های متفاوتی از وقایع و رویدادها هستند. در ادامه، بخشی از یکی از برنامه های این بنگاه خبری اسلامی نوظهور بازپخش شد:

تصاویر از دید دوربین ماهواره ای نشان می داد که چگونه گروهی ده بیست نفره که در خیابان های جایی شبیه بغداد درحال دویدن بودند،  تعقیب و - پس از ظاهر شدن عبارت « حاضر باشید» بر روی صفحه – دفعتا ً همگی با شلیک یک راکت منهدم شدند. بلافاصله جملاتی با این مضمون به نمایش درآمد:

این است جنگ به سبک ایالات متحده

درست شبیه یک بازی کامپیوتری!

با این تفاوت که نمی توان آن را ری-استارت کرد...

گزارش فرانس ون کتر با این جمله پایان گرفت: « پرس تی وی درهمه ی نقاط دنیا قابل مشاهده است به غیر از ایران که در آن دیدن شبکه های ماهواره ای ممنوع است»!

حالا دوست دارم اعتراف کنم که اصلا ً کنایه ی تلخ و پرمعنای همین جمله ی آخر بود که انگیزه ای شد برای پست این مطلب از بس که به دلم نشست! ولی ترجیح دادم سیر ماجرا را با همان مقدماتی توصیف کنم که خودم دیدم تا  هم نمونه ای از خبررسانی غیر مغرضانه را نشان دهم و هم حس قضاوت شما را تحریک کنم!

دنبالک
شنبه ۱٦ تیر ،۱۳۸٦ - پوريا

اين نيز بگذرد   

جمعه بود فکر کنم یکی دو هفته پیش. خواهر کوچک همسایه ی پایینی آمده بود مهمانی خانه ی آبجی و حضور مستمرش از صبح با سیلاب کلمات خواننده ی محبوبش اعلام می شد که اگر توجه نمی کردی هم گه گاه بعضی کلمات و عباراتش کنجکاوت می کرد که « اینا چیه این داره می خونه!». این واقعه و پیش زمینه های قبلی زنگ خطری بود که می گفت « این از آن چیزهایی است که از این به بعد هرچه قدر هم که دوستش نداشته باشی، باید باهاش کنار بیایی، به این دلیل ساده که دارد – حالا به هر علتی – در جایی که زندگی می کنی فراگیر می شود، مثل همین موهای سیخ سیخی! « هوی متال» و هجوم گیتار برقی را اگر دوست نداشتی و یک جایی می شنیدی و رد می شدی، فرق می کرد؛ چون این یکی زبانش هم فارسی است و همه فهم هم هست و آزاد ِ آزاد هم. تجربه هم نشان داده که در این سرزمین هر پدیده ای همان قدر که بی چارچوب و همه فهم است، احتمال همه گیر شدنش هم زیاد است.

آن کنار نوشته ام:« نوشته هام کاملا ً شخصیه»؛ بر همین مبنا جلو می  روم: تنها موسیقی رپ که تا امروز دوست داشته ام، کاری است بر اساس اثری قدیمی با عنوان Prince Igor: جملات سریع خواننده ی جوان را – که در مذمت پول و پول پرستی و سرجمع اخلاقی هم بود - سوار بر ریتم سریع موزیک تحمل می کردم تا در جاهایی ریتم قطع شود و صدای پرطنین خواننده ی موسیقی قدیمی از دل آن بیرون بیاید و در میان آرامش حاصل اوج بگیرد و زیبایی خود را نشان دهد. هرچند این اتفاق در کل اثر دو سه بار بیشتر نمی افتاد، اما آن قطعه را در مجموع دوست داشتم. بعدتر به این نتیجه رسیدم که بخش رپ موسیقی برایم فقط حکم پس زمینه ی محو یک تابلو را داشته که نمای اول آن را برجسته تر می کند؛ حال آن که مقصود سازندگان اثر طبیعتا ً عکس این بوده.

وقتی نظرم درباره ی گرایشی از موسیقی این باشد، نیاز چندانی نیست در باب نسخه ی وطنی آن اظهار نظر کنم که در آن به ویژگی های عمومی آثار« رپ»، نوعی کپی کاری، تقلید نپخته و بی ریشگی هم اضافه می شود. فکر می کنم قبول داشته باشید که پیشینه ی فرهنگی، گوش موسیقیایی و حال و هوای هنری جامعه ی ما – حتی اگر هنر پاپش را هم در نظر بگیرید – ، با داشته های سیاهپوستان قاره ی جدید خیلی متفاوت است. این توجیه منطقی دید منفی ام به این موج امروزی بود؛ توجیه احساسی اش این که در این موسیقی واژه ها به شکلی مغایر با آوای کلام فارسی – ادبیات را نمی گویم، همین حرف زدن عادی مان -  معوج می شوند، زشت می شوند، کش می آیند و مثل رسم‌الخط فینگیلیش نه این تمام و نه آنند. آدم احساس می کند که برای راوی این کلام – حتا اگر از اخلاق و خوبی و صفا حرف بزند و از مشکلات بنالد و بد و بیراه هم نگوید- هیچ چیز اهمیت ندارد، گوشه ای لم داده و نگاهی بی حالت دارد و نهایت گوشه ی لبی به زهرخندی تلخ و بی حوصله می جنباند.

در اینجا هم دلایلی عینی در باب ارزش هنری اندک این آثار بخوانید.

پ. ن.

از همان لینک قبلی به اینجا رسیدم. سرد و گرم شدم و ترک برداشتم. اصلا ْموسیقی و فرهنگ و هویت و بی‌هویتی چه اهمیت دارد! عنوان بالا در این مورد دیگر صدق نمی‌کند.

دنبالک
سه‌شنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٦ - پوريا

بال، ايران خودرو و بقايای فازدوی فرهنگی   

در این یکی دو ماهه، علاوه بر تکمیل طرح فاز دوی مرکز فرهنگی جدید پرند – که طرح عمومی آن را پیش از عید کشیده بودم- ، دو مورد کار مفهومی (concept) هم داشتم که مقتضیات بازار ایجاب می کرد کمی با کارهای مفهومی – به معنای واقعی آن – متفاوت و به نسبت، کالبدی تر و ابعاد وعملکردها مشخص تر باشد.

اولی می بایست بنایی با ویژگی های بصری منحصر به فرد باشد و واریاسیون های متعددی از آن در شهرها و نقاط مختلف به عنوان شعبه های « فروشگاه های زنجیره ای بال» (Hyper Market) اجرا شود. «بال»، که در حال حاضر یک شعبه در کیش و یکی دو شعبه هم در تهران دارد، فروشگاهی است که وجه تمایز آن با دیگر فروشگاه های زنجیره ای، عرضه ی تولیدات لوکس و brand های شناخته شده است و در عین حال در زمینه های بسیار متنوعی از پوشاک و لوازم منزل گرفته تا مواد غذایی و گل و اسباب بازی فعال است؛ چیزی شبیه همین « هایلند» میدان آرژانتین، اما وسیع تر و فراگیرتر.

طرح را از ابتدا تا ارائه دو روزه درآوردم و تبعا ً زمان چندانی برای مطالعات پایه نبود. با توجه به این که مفهوم بنیادی عملکرد فروشگاه بال، جمع آوری و عرضه ی brand هایی گوناگون از اقلام و اجناس مختلف بود، در نوع محصولات عرضه شده در آن شاخص مشترکی وجود نداشت که مبنای طرح معماری قرار داده شود. درنتیجه، ترجیح دادم از تنها نمایه ی موجود فروشگاه، یعنی نام و گرافیک ترسیم آن – با کمی انتزاع – در نمای اصلی استفاده کنم.  دیاگرام عملکردی بنا هم بر اساس خواست کارفرما طراحی شد: یکی از مشکلات عمده ی فروشگاه های زنجیره ای دستبردهای جسته گریخته ی مشتریان است. این فروشگاه ها همواره سقف ماهانه ی مشخصی را برای ضررهایی از این نوع به ازای سود حاصل از تعداد زیاد مشتری قبول می کنند؛ ولی درعین حال، همواره سعی می کنند این رواداری را به کمترین میزان ممکن کاهش دهند. بر این مبنا، می خواستند تعداد خروجی ها نسبت به تعداد ورودی ها کمتر باشد. با توجه به غیر منطقی بودن چنین رویکردی تصمیم گرفتم به ازای سه ورودی، سه خروجی در نظر بگیرم و برای تأمین نظر کارفرما، هر سه ورودی را بعد از کنترل خروجی قرار دهم و با تعبیه ی فضاهای مستقل( داروخانه و کافی شاپ) در مسیر دو خروجی فرعی، به آن دو کیفیت فضایی متفاوتی نسبت به خروجی اصلی بدهم. حاصل کار هم اینجاست:

دومی طرحی بود برای « نمایندگی مجاز ایران خودرو» که این یکی قرار بود به طور اخص، اساس طرح واحد نمایندگی شهرجدید پرند باشد. الزامات عملکردی این طرح بیشتر و بحث تخصیص فضا و مسیر گردش در آن جدی تر بود. از این رو، ابتدا با دیاگرام های عملکردی حجمی شروع کردم و اندک اندک ضمن شکل دادن به یک کلیت بصری واحد، خرده فضاها را گرد هم چیدم و فضاهای منفی را نیز در ارتباط با فضاهای اصلی تعریف کردم: زمین بازی کودکان را در کنار سالن پذیرایی میهمانان و پارکینگ، کارواش و پمپ بنزین و را جنب سالن اصلی تعمیرات. این کار چهار پنج روزه ی مختصر و مفید هم به این جا رسید:

 

دنبالک
شنبه ٢ تیر ،۱۳۸٦ - پوريا

وبگردی   

هراز چندگاهی که فرصت و حوصله دست می دهد و با قصد قبلی وبگردی می کنم، پشیمان نمی شوم. تقریبا ً همیشه از هفتان شروع می کنم و از بالا تا پایین پیوندهایی را که می پسندم، رایت کلیک و باز می کنم و می فرستم پایین. ویندوز قبلی این جور مواقع، آخر سر هنگ می کرد؛ اما این یکی اجازه می دهد همین جور «قبلی» را بزنم و تا سی چهل تا باز کنم و وقتی صفحات دارند بالا می آیند، از اولی شروع کنم و « دسترسی به این سایت مقدور نمی باشد» ها را ببندم. ته هفتان را که درآوردم و رسیدم به جایی که بار قبل دیده بودم، چند گزینه ی دیگر برای ادامه دارم. البته خیلی وقت ها شاخ و برگ پیوندهایی که از هفتان باز کرده ام، آن قدر گسترش پیدا می کند و لینک به لینک می کشاندم که وقت به مابقی نمی رسد. 

اگر برسد، سری به خوابگرد رضا شکراللهی می زنم که باعث و بانی همان هفتان است و از آن زمانی که هنوز این قدر معروف نبود، گه گاه سراغش می رفتم؛ چون دید جامعی داشت به اوضاع و اتفاقات و آثار فرهنگی جامعه و جهان و صمیمانه هم می نوشت و صادقانه و لینکده ی پر و پیمانی هم داشت. از یک زمانی اما خوابگرد تاحدودی  موضوعی شد و این روزها به نوعی سایت تخصصی رویدادهای ادبی ایران است و گه گاه به دیگر مسایل فرهنگی روز هم گریز می زند.

باران در دهان نیمه باز محمود فرجامی ( حاج محمود! همرزم دوران خدمت) هم از فجایع و وقایع  یومیه ی سیاست و فرهنگ جامعه و اخیرا ً شیرین کاری های سهراب کوچولویش ماجراهای طنز جذابی در می آورد و همیشه شفافیت و صراحتش در نقد و توصیف خود و کله گنده ها نیز، ستایش برانگیز بوده است. از پیوندهای همان جا هم بود که ماجرای « تانیا دروو»  را – که پیش تر ایمیلش رسیده بود و خیلی باور نکرده بودم- با شرح و بسط خواندم؛ نمی دانم شنیده اید یا نه ولی ماجرا مربوط به خانم کاندیدای مجلس بلژیک است که در مقابل وعده های کاندیداهای حزب رقیب، قول ایجاد 400000 شغل و ارائه ی خدمات جنسی دهانی(!) به 40000 نفر از رأی دهندگان را داده است! ً فکر می کنم کل قضیه طعنه آمیز و سمبلیک است، اما ظاهرا ً هم وطنان ما آن را زیادی جدی گرفته اند!

نگین، دوست هنرمند ناشناسم هم صفحه ی جالبی دارد که بازتاب افکار و فعالیت های حرفه ایش است و ادبیات خاصش هم بخشی است از حال و هوای نوشته هایش.

اینجا هم سایت جالبی است برای جستجوی تصاویر در وب با ترسیم کلیات شکل مورد جستجو توسط کاربر. سایت ضد فیلتر قوی هم شما اگر سراغ دارید خبر بدهید.

پ.ن. ادامه‌ی وب‌گردی:

 خصوصا ْ جملات آخر این متن خیلی دلنشین است!:

دریا بندری به همراه همسرش فهیمه راستکار دوبلور و  بازیگر سینما ، تئاتر و تلویزیون  در این برنامه حضور پیدا کرد تا از" کتاب مستطاب آشپزی" صحبت کنند. این هم از طنز روزگار است که مترجمی  با کارنامه ای پربار از کتاب های همینگوی ، فاکنر، برتراند راسل، کاسیرر و... به خاطر یک کتاب آشپزی در تلویزیون حضور پیدا کند.( اگر چه همچنان معتقدم غنیمت است).

این موضوع البته می تواند نویدی باشد بر اینکه شاید بتوانیم روزی نویسندگان ، شاعران دیگر را در تلویزیونی که متعلق یه همه  مردم است ببینیم. اما شاید یه گونه ای دیگر . مثلا دولت آبادی در برنامه " هزار راه نرفته"به  زن و شوهر هایی که می خواهند از هم جدا شوند توصیه هایی بکند. بیضایی در برنامه" مردم ایران سلام"از محیط زیست بگوید  و از آن طرف رضا سرشار  داستان بگوید و نقد کند و سهیل محمودی هم شعر بخواند.

در ضمن یک سایت دیگر هم کشف کرده‌ام که بازده وب‌گردی آدم را افزایش می‌دهد. غربالش اگر بکنید، چیز خوب زیاد دارد.

دنبالک
جمعه ۱۸ خرداد ،۱۳۸٦ - پوريا

به بهانه‌ی يک سال‌مرگ   

تلفنی که بیگاه زنگ می زند و به گاه وصل نمی شود، تنها وسیله ی ارتباطی است میان دهکده ی پایین و « قصر» بالا که مقدراتت آن جا رقم می خورد. «ک.» به هر دری می زند تا حقیقت ِ موقعیت ِ خود و نوع و توازن رابطه اش را با کارگزاران قصر درک و هضم کند.

داستان رمان « قصر» به ظاهر چندان پیچیده نیست: از ک. دعوت شده برای مساحی به قصر بیاید، اما او نمی تواند پس از ورود به دهکده ی جنب قصر سررشته ی کارش را در دست بگیرد و با کارفرمایان والامقامش ارتباطی معقول و دوسویه برقرار کند. هر قدر در کارش جدیت بیشتری به خرج می دهد، آماج تمسخر و تحقیر پایین دستان و بالا دستان – گویی به یک میزان- او را بیش از پیش دربر می گیرد.

ک. مذبوحانه تلاش می کند ابتکار عمل را در دست بگیرد: با پیش خدمت فرودست بار اختلاط می کند و به کمک اعترافات او و به رغم همه ی اخطارها به قصر نفوذ می کند و درست زمانی که می کوشد از سیطره ی دانایی قصر بگریزد، خود را بیش از پیش زیر نگاه نمور اطرافیان می بیند: ک. درمی یابد که همگان از رسوایی همخوابگی او با « فریدا» در میان کثافات و خاک و خل بار و تلاش موذیانه اش برای نفوذ به قصر آگاه اند و گریزی هم از این ماخولیا نیست!

برف و سرمای رخوت آور محله های تاریک کارگری دهکده ی رمان « قصر» تصویری است همان قدر آشنا و ملموس که جرم نامعلوم « کلام» در « محاکمه» و سرگشتگی و احساس گناه ناموجه و تلاش نافرجامش برای دفاع از هستی خویش در برابر مکافات عمل بسیار زشت و –در عین حال- مجهولی که هرگز انجام نداده! تلاشی که به سرگشتگی او در باتلاق بوروکراسی دیوان عدالت و گذارش از دادگاه هایی می انجامد که در میانه ی آن زنان رخت می شویند و منشی مفلوک و عجیب الخلقه در خلال چرت نابهنگامش خرناس می کشد؛ بدتر آن که این ها همه یک روز صبح، بی مقدمه با حضور غیر منتتظره ی دو مأمور و تفهیم نصفه نیمه ی اتهامی موهوم به یکباره چون کابوسی ابدی آغاز می شود؛ صبحی همچون صبح روز« مسخ»  شدن « گرگور سامسای» بی نوا به موجود نرم تن عظیم الجثه و چندش آوری که در درک و مواجهه با تغییر وضعیت یکباره اش به کل ناتوان است...  

« کافکا» یگانه ای است که از عناصری چنین ناهمگون و نامعقول صحنه هایی چنان آشنا و ملموس می آفریند. گاه درمی مانی که شاید ظاهر ِ– گهگاه- موجه ِ پیرامونت پوسته ای است که پیوسته آن اغتشاش تحمل ناپذیر و نومیدکننده  ی کافکایی جهان واقع را پنهان می کند تا در آرامش ظاهری این نیرنگستان، زیستن را تاب آورده دمی بیاساییم.

دنبالک
دوشنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸٦ - پوريا

جنوب از جنوب شرقی   

دنبالک
پنجشنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸٦ - پوريا

به مناسبت کن   

از من سؤال نکرده‌اند؛  ولی من از بین مونیکا بلوچی و ژولیت بینوش دومی را انتخاب می کنم، ده پانزده سال پیش تر.

دنبالک
سه‌شنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٦ - پوريا

تصوير   

تصویر پیرزنی که گلهای حیاط را دانه به دانه و با طمأنینه قیچی می کند، وحشتی سترگ در خود نهفته دارد:

هراس از خط سیر زوال مشاعر آدمی؛ سیر دردناک و تدریجی سوق یک انسان از شکوه زندگی پشت سر به دنیای رؤیاهای درک ناشدنی که از دل واقعیات روزمره سرباز می کند و کم کم کم آخرین رشته های اتصال با دنیای واقع را هم قیچی می کند؛ بروز جنون کهنسالی که اطرافیان را به هراسی فرساینده از سرنوشت دچار می کند.

دنبالک
شنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - پوريا

فريدا   

« من همان شیلی کهنه ی پیر را دوست دارم:

تند و تیز،  اما،   خوشمزه »

«فریدا» را دوباره دیدم: داستان فیل و کبوتر، زندگی، رنج، عشق و خیلی دیگر واژه هایی که شاید تنها چنین با معجون رنگ و رقص و موسیقی به تمامی بیان شوند؛ داستان آزاد و انقلابی زیستن و پذیرفتن رنج سقوط خُرد و درشت آوار این آزادی بر لحظه های عمری که – به هرحال- بی درد و غم سپری نمی شود.

«دوست دارم روزهای تیره با خاکستری رنگ آمیزی شود و با رویای تو ناپدید گردد.»

دنبالک
دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - پوريا

Sarko est a Elize   

چه کردند این فرانسوی‌ها امشب!

Sarko Sarko Sarko est a Elize,   a Elize,   a Elize

دنبالک
دوشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - پوريا

دختری از ايران   

« سه زن» باعث شد به تاريخ خانواده‌ي فرمانفرماييان - كه به نوعي با تاريخ دوره‌ي پهلوي هم گره خورده - علاقه‌مند شوم. كتاب « دختري از ايران» به قلم « ستّاره فرمانفرماييان» به‌دستم رسيد كه به‌نوعي مكمل كتاب قبلي بود.

 گزيده‌هاي زير پاره‌اي از ويژگي‌هاي ايرانيان را از نگاه كسي توصيف مي‌كند كه توانسته قدري از دورتر به اين قوم نگاه كند و در عين حال آن‌قدر هم بيگانه نباشد كه اين ملت را تنها از دريچه‌ي كوته‌نظر رسانه‌هاي غربي بشناسد:

هرچند به‌طور كلي، شكيبايي، بلندنظري و نوعي تسامح ديني و مذهبي پيوسته در اطوار و رفتار ايرانيان ديده‌شده، ولي اين تا زماني است كه كسي به آن‌ها توجه نداده‌باشد كه دين و باورهاي‌شان در اثر تسامح بيشتر به خطر خواهد‌افتاد.

ايرانيان اصولا ً نسبت به پذيرش اشتباهات خود بسيار حساس‌اند و فرهنگ عمومي آن‌ها بر اين است كه خطاي ديگران را نه به‌طور مستقيم بل با گوشه و كنايه و يا از زبان ديگران تذكر دهند.

... بايد به اين نكته پي مي‌بردم كه در سرزمين من، نكته‌ي اصلي و نخستين، آموختن شيوه‌ي بقاست. آيا همه‌ي اين ناراحتي‌ها را با بطن و ضمير و خميره‌ي مردم ما آغشته بودند و يا اين حكم سرزمين متلاطم ما بود كه از آرامش نسبي ملت‌هاي ديگر نصيبي نداشته‌باشند؟

من تنها همان اعتقاد قديمي خود را داشتم كه ايرانيان به‌دنبال قدرت روانه مي‌شوند و به ماهيت قدرت كاري ندارند.

هيچ فرقي بين هزار سال يا هفتصد سال پيش با امروز نبود. ناامني و آشوب، بخش به‌دفعات تكرارشده‌ي تاريخ ايران را تشكيل مي‌داد.

و اين هم يك جمع‌بندي منصفانه از مؤسس سلسله‌ي پهلوي كه نظير آن را جاي ديگري نديده بودم:

در اين زمان احساس من نسبت به رضاشاه چيزي شبيه دل‌سوزي و ترحم بود. اين حقيقت داشت كه او ملت‌اش را غارت كرده بود، به دموكراسي اعتقاد و اعتنايي نداشت، صداي آزادي‌خواهان را بريده و عملا ً آن‌ها را خفه‌كرده‌بود و در نظر او دموكراسي واژه‌اي بي‌معني مي‌نمود؛ ولي حق اين است كه او به پيشرفت اجتماعي نيز ياري رساند، جاده و مدرسه ساخت، در كشور امنيت برقرار كرد، پايه‌هاي توليد صنعتي را ريخت و حتي كوشيد سهم منصفانه‌تري از نفت به‌دست‌آورد. حالا كودكان ايراني مدرسه داشتند و پزشك در دسترس بود.

 

دنبالک
شنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٦ - پوريا

شب‌نامه   

همین جوری هم حال و احوال خوبی نبود. ملال دیدارهای تکراری سنگینی می کرد روی روان و همان نهیب همیشگی « زندگی جای دیگری ست» باز می پیچید توی کاسه ی سر. ته مانده ی گفتگوهای بی سروته و دیالوگ سریال های تلویزیون آماس کرده بود روی هوشیاری شبانگاهی که پیغامی رسید از یکی از دوستان قدیم و دنگ دنگ سؤال که امروز خیلی دیر نیست برای تبریک عید؟

باز می کنم. می خوانم: « دوست عزیزمان م. ک. در صانحه ی رانندگی درگذشت. فردا ساعت ۹بهشت زهرا هستیم».

نیستم. دورم. برای مهدی می خواهم اس ام اس بفرستم. دیر است. اگر بداند که چه فایده؟ اگر هم نداند که خوب تا فردا صبح نداند چه بهتر. حالا دیگر احساساتم را نمی توانم تجزیه و تحلیل کنم. سه چهار سالی بود که ندیده بودمش و ارتباط چندانی هم نداشتیم؛ حتی نه درحد تلفنی هر از گاه. ولی خوب این از ضرب ماجرا کم نمی کند و مانع نمی شود که تصاویر بیشماردانشکده، خیرودکنار، کتله خورد، نیاسر، ماسوله، آتش دور همی، شب، م. ر.، خانه ی م. ر.، ... و آن آخرین بار شب یلدا آماس نکند  روی رسوبات نوروزی. نوروز را هم که تبریک نگفتم اینجا. به جایش یک مطلب جدی گذاشتم که چندوقت بود چرخ می زد توی کله ام. تبریک هم مال اس ام اس است اصلا ً؛ وبلاگم را معاف کنید لطفا ً...

یاد سبا می افتم که می گفت: « باهاش صحبت کن! شما خیلی شبیه همدیگه اید».

دنبالک
سه‌شنبه ٧ فروردین ،۱۳۸٦ - پوريا

چگونه سرنخ ها به هم گره می خورد!   

انگیزه ی انشای نوشتار حاضر؛ خواندن کتابی از بهنود و زنده شدن خاطره ی فیلمی بود که در جریان مراسم اهدای جوایز معمار سال 84 در مورد یکی از برجسته ترین معماران دوره ی جدید معماری ایران پخش شد:

« مهندس عبدالعزیز فرمانفرماییان» را نمی شود نشناخت. خلق بنای شکیل ورزشگاه آزادی، ساختمان خوش  تناسب بانک کشاورزی، برجهای سامان، موزه ی فرش، مسجد دانشگاه تهران، ساختمان شرکت نفت، ساختمان بورس و تنها طرح جامع موجود تهران را او پایه گذاری، طراحی و راهبری کرده است. جدای از مهارت های طراحی معماری که تحصیل در دانشگاه بوزار پاریس زمینه ساز آن بوده، فرمانفرماییان توانایی منحصر به فردی در مدیریت  اجرایی و اقتصادی عملیات ساختمانی داشته است. در واقع، نقشی که  او – در مقام معمار - در کنترل همه جانبه ی روند پروژه هایش  ایفا می کرد، همواره در طول تاریخ ساختمان سازی ایران، مقامات دولتی ( در مورد ساختمان های عمومی) و کارفرماها (  در بناهای خصوصی) برعهده داشته اند. فرمانفرماییان در دوره ای که  اندک اندک معماران سنتی از صحنه ی معماری بناهای شهری کشور کنار گذاشته شده و نو کیسگان زمام کار را در دست می گرفتند، بار دیگر جایگاه اصلی معماران – و این بار معماران تحصیل کرده – را در جامعه تبیین کرد و با تلاش و پشتکار خود، زمینه ای را فراهم نمود تا در آن معماری نومدرن ایران (آخرین سبک منسجم و تعریف پذیر معماری ایرانی) شکل بگیرد و ببالد وهوشنگ سیحون، وارطان آوانسیان، گابریل گورکی، پل آبکار و هم قطاران آنها آخرین بارقه های معماری نظام مند – هرچند نیمه ایرانی و نیمه اروپایی – را متبلور کنند.

چنانکه گفته شد، وجه شاخص شخصیت حرفه ای فرمانفرماییان توانایی های او در مدیریت بودجه و نیروی انسانی پروژه ها و کادر صد و اندی نفره ی دفتر معماری اش بود. همیشه این سؤال در ذهنم مطرح بود که چگونه یک معمار می تواند در کنار مهارت های طراحی، چنین مهارت هایی را نیز به این درجه کسب کند، پرورش دهد و به کار بندد؟ پاسخ این پرسش را ناغافل از « مسعود بهنود» گرفتم در لابه لای کتاب «این سه زن ». کتاب، شرح کلی یک دوره از تاریخ ایران ( به طور اخص، ظهور سلسله ی پهلوی) است و شرح حال سه تن از زنان تاریخ ساز این دوران: اشرف پهلوی، ایران تیمورتاش و مریم فیروز.

مریم دختر عبدالحسین فرمانفرما از ملاکین بزرگ کشور و شخصیتی کلیدی در عرصه ی سیاست دوران اواخر قاجار و اوایل پهلوی و در واقع،  کسی بود که با آوردن « رضا قزاق» به تهران، زمینه ی پیشرفت او را  تا ریاست بریگاد قزاق، وزارت جنگ، نخست وزیری و نهایتا ً سلطنت فراهم نمود و تا آخر عمر نیز از این عمل خود پشیمان شد! فرمانفرمای بزرگ در اداره ی املاک پهناور و حسابرسی و کنترل دخل و خرج مستغلاتش سرآمد روزگار بود و زنانی متعدد از اقصا نقاط کشور و فرزندانی بیشمار داشت که مریم یکی از آنها و عبدالعزیز یکی دیگر بود. بعدها مریم با « سعید کیانوری» از سران حزب توده آشنا شد که آرشیتکت هم بود و دفتری داشت که به توصیه ی مریم، برادرش عبدالعزیز را در آنجا پذیرفت...

شرح کاملی که بهنود در این کتاب از تدبیر و درایت فرمانفرمای بزرگ و جزییات کار و زندگی او می آورد، به درک زمینه ی اکتساب و انتقال این ویژگی ها به پسرش کمک می کند. در واقع، چنین می نماید که برای حکم رانی مقتدرانه بر یک پروژه ی بزرگ ساختمانی در کشوری همچون ایران که همواره حکومت های آن حوزه های ملوک الطوایفی  مقتدر ، تأثیرگذار و در عین حال دارای منافعی متضاد را در خود داشته اند، چاره ای نبوده جز این که شخص، علاوه بر معمار بودن و مدیریت اسمی پروژه،  « فرمان فرما» هم بوده باشد! 

دنبالک
شنبه ٤ فروردین ،۱۳۸٦ - پوريا

در مذمت ترجمه   

۱۷۰ صفحه کم نیست واقعا ً. همه‌ی کارها تعطیل شد تا امشب بالاخره به صد رسید. تا آخر تعطیلات دوروزه تمامش می‌کنم و ترجمه کردن را می‌بوسم می‌گذارم کنار. کار وحشتناکی است:

نه می‌شود همراهش چیزی گوش کرد و نه حضور کسی را تحمل کرد؛ دایم هم باید چشم آدم به ساعت باشد که کار طبق برنامه جلو برود که معمولا ً هم نمی‌رود. عقربه‌ها عجیب بی‌رحم می‌شوند. ترجمه کردن انگار وقت آدم را می‌خورد. اصلا ً با کارهای دیگر قابل مقایسه نیست که می‌شود یک دو سه گفت ، نفس را حبس کرد، بساط شارت پیاده کرد و ته کار را درآورد.

باوجود این‌که  مقاله‌ها واقعا ً برایم جذابیت دارد، اما همه‌ی مسایل بالا را که با اصلاح تایپ و ادیت نهایی و کلنجار ذهنی برای تصمیم به این‌که «بر این اساس» بگذاری یا «بدین ترتیب» و ... روی هم بگذاری، بدون شک ترجمه را وحشتناک‌ترین کار ذهنی موجود در جهان خواهی دید.

دنبالک
دوشنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸٥ - پوريا

الزهرا، دکتر فلامکی و چيزهای ديگر   

«مجموعه‌ي ورزشي الزهرا» را روبه‌روي خانه‌ي هنرمندان ساخته‌اند. همه‌چيز اين بناي الحاقي توي ذوق مي‌زند: اول مكان احداث آن كه پيش از اين، گذر دلباز مركزي پارك، عرصه‌ي تنفس مجموعه و بلوك‌هاي شهري پيراموني و محور پياده‌اي بود كه حين گذر از آن مي‌شد بناي بازسازي‌شده‌ي خانه‌ي هنرمندان را نرم نرم مشاهده و فهم نمود و با آن خو‌گرفت. دوم، هيأت سوله‌مانند اين ساختمان است و نماي فلزي آن با پيچ و پرچ‌هايي نمايان و ورق‌هايي با برش‌هاي كج و معوج و ناشيانه و رنگ قرمز جيغ لبه‌ي سقف شيرواني و دورتادور پنجره‌هاي كارخانه‌اي شكل اين حجم ناهمگون.

موارد فوق، همگي نشان از مداخله‌ي افرادي در اين فضاي شهري تاريخي دارد كه درك اندكي از فضا دارند و از فضاي منفي حتا همان درك اندك را هم ندارند؛ وسط ميدان مركز محله، مسجد سه طبقه‌ي توپر مي‌سازند و ميان عرصه‌ي باز جلوي تأتر شهر داربست و برزنت علم مي‌كنند...

از همايش معماري، موسيقي و سينماي اين هفته‌ي خانه‌ي هنرمندان هم همين را بگويم كه به غير از بخش دوم سخنان دكتر فلامكي، در حد انتظارم نبود و بيش از اندازه حول و حوش ترمينولوژي عمومي سه حوزه‌ي يادشده و دور از معاني و مفاهيم ميان‌رشته‌اي مربوطه بود.

******

در عرض سه هفته، با كمك بچه‌هاي شركت طرح دويست‌هزار متر بنا را در بيست و هشت طبقه با پنج كاربري مختلف و مختلط تجاري، مسكوني، فرهنگي، اداري و هتل كشيدم كه قرار است عظيم‌ترين بناي اهواز باشد و  بنشيند كنار شط. از آن‌جا كه كليت پروژه، زمان و روند طراحي، نفس تلفيق كاركردهايي نامتجانس در يك بنا و روياهاي كودكانه‌ي كارفرما را كه چيزي مي‌خواست ميان برج‌العرب و تيراژه و ... – هيچ‌يك- را اصولي و موجه نمي‌دانم، به همين مقدار توضيح كفايت مي‌كنم و بيش از آن كه طرح سه هفته‌ايم را بخشي جدي از سوابق حرفه‌اي خود بدانم، ترجيح مي‌دهم به‌عنوان يك فعاليت ذهني و عملي در زمينه‌ي روابط كلان فضايي و عملكردي در زماني محدود و براساس مطالعاتي كلي به آن افتخار كنم!

ترجمه و اديت مجموعه‌ي مقالات مرمتي براي پايگاه پژوهشي ميبد هم – با وجود اين كه بسيار زمان‌گير و فرسايشي و يك ماه هم از برنامه‌ي زماني عقب است- ، به خاطر محتواي جالب آن، سرجمع لذت بخش است. تلاش‌هايي كه امروزه در سرتاسر جهان، از بالاترين سطوح مديريتي گرفته تا جزيي‌ترين شاخه‌هاي علوم مرمتي براي حفظ و فهم ميراث ملي بشر با جديت و صرف زمان و هزينه‌ي بسيار انجام مي‌شود، من را به‌ياد برج جهان نما و سد سيوند و متروي اصفهان مي‌اندازد ( منظورم احتمالا همان نقش جهان و پاسارگاد و چهارباغ بود!).

براي آن‌كه بيلان كاري يك‌ماهه‌ي اخيرم تكميل شود، بهتر است تكميل طرح ويلاي سه‌طبقه‌ي دكترخدادادي و طرح مجموعه‌ي فرهنگي محله‌ي دوي فاز دوي پرند را هم اينجا به خودم و معدود مخاطبان گاه‌به گاه و شناس و ناشناسم اعلام كنم و باز برگردم سر وقت كارهاي نيمه‌كاره. اين جمله‌هاي آخر را به حساب شكايت از تعداد كم خوانندگان اينجا نبايد گذاشت؛ چون من عملا ً وبلاگ‌خوان و كامنت‌گذار نيستم، دير به دير و نامرتب مي‌نويسم، با تشكل‌هاي وبلاگي ارتباطي ندارم و اندك لينك‌هايم هم به‌جامانده از آشنايي‌هاي عهد دقيانوس است و با این اوصاف،‌ همین هم از سرم زیاد است. اصلا‌ً همين نوشته‌ي ستون سمت راست را ببينيد،‌ همه‌اش همان است!

******

« فريدا» را بالاخره مي‌بينم؛ با فراغ بال و با حس لازم. به زودي!

 

دنبالک
جمعه ٤ اسفند ،۱۳۸٥ - پوريا

وصف حال   

آب پرتغال و آب انار، صداي پريسا و دود توتون، چاي دارچين و رومئو و ژوليت ِ كانال چهار و خطوط ِ مجموعه‌ي فرهنگي-آموزشي پرند:

بدين‌سان روزگار مي‌گذرانم.

*****

هر چيز خوشي كه در جهان فرض كني

آن را بــــدل و عـــوض بود جز جــــــانان

اين هم از زبان خانم پريسا... واقعا ً آيا همين‌طور است؟

دنبالک
جمعه ٢٢ دی ،۱۳۸٥ - پوريا

زندگی دوگانه‌ی ورونيک   

با صداي ورونيكا وقتي دارد تست سولفژ مي‌دهد، مي‌شود از زمين بلند شد و بالا رفت. اكتاو به اكتاو انگار نه فقط صداي او كه همه‌ي فضا اوج مي‌گيرد و حس سیالی را پديد مي‌آورد كه آخر سر با صداي برخورد دسته‌ي نت با سطح ميز مثل مهي روياگونه كه با حركت دستي محو مي‌شود، از ميان مي‌رود.

« زندگي دوگانه‌ي ورونيك»* از آغاز تا پايان در موسيقي و حس و حال موسيقيايي غوطه مي‌خورد. موسيقي ِ اولين اجراي ورونيكاي جوان در لهستان همراه با اركستر نيز چيزي شبيه يك ركوييم اندوه‌ناك است؛ چهره و صداي خواننده‌ي آلتو هم به‌نوعي اساطيري و يادآور مرگ است و در نهايت هم سكانس با مرگ ورونيك روي صحنه تمام مي‌شود.

در مجموع، اين ساخته‌ي « كيشلوفسكي» بيش از آن كه اثري قابل توصيف باشد، مجموعه‌اي است كه حواس  مختلف را با آواها و تصاوير دلچسبش ارضا مي‌كند. نماي طبيعت پاييزي، كليساهاي باروك، ويلاي چوبي، حركات عروسك‌هاي نمايش و نماي گذران بيرون قطار از پشت گوي مدور، همگي چشم‌نوازند.

 

مشخصه‌ي اصلي آدم‌هاي داستان‌هاي كيشلوفسكي اين است كه همه باوجود برخورداري از هاله‌اي ناسوتي، به‌شدت به زمين چسبيده‌اند و خاكي‌اند. همگي به حواس خود توجه و اين‌جا و آن‌جا از آن تبعيت مي‌‌كنند و گاه حتي اسير آن هستند. عشق‌بازي ورونيك در لهستان با جوان بلوند در اولين برخوردشان در روزي باراني از اين دست است. ورونيك در توصيف آن رويداد براي خاله‌اش مي‌گويد:« تا اعماق وجودم برانگيخته شد.»** ؛ و يا در فرانسه جوان عروسك‌گردان پس از تعقيب نافرجام ورونيك، در مقابل او كه پشت دري پنهان شده دستمالش را بيرون مي‌آورد و با سروصدا فين مي‌كند كه اين كار او ورونيك را به لبخند وامي‌دارد: فرد مقابل او – عاشق او- انساني است با فراز و فرودهاي طبيعت انساني ...

در ظاهر، مضمون داستان فيلم مورد بحث ( وجود همزاد و ارتباط روحي همزادها) بايد اهميت زيادي در كليت اثر داشته باشد. براي من اما آن‌چه در اين روايت تصويري جذاب و لذت‌بخش بود، حال و هوا و فضاي گنگ، روياگونه و رهايي بود كه در بستر ِ داستان ِ رويارويي ِ دو همزاد شكل مي‌گرفت و با موسيقي ملكوتي زبيگينيف پزيزنر در هم مي‌آميخت.

 

 La Double Vie de Veronique * 

It soaked me to the skin **

دنبالک
سه‌شنبه ۱٩ دی ،۱۳۸٥ - پوريا

استعاره   

دست باز را دوست دارم: برگ‌هاي رو  و چشماني دوخته به حريف بي‌ترفند. از يك سو هر آن‌چه هست را در ميان گذاشته‌اي با مشت‌هاي بازت و از سوي ديگر آماده‌اي كه با حركتي – از افق به قايم- صداقتت را به وداع بدل كني اگر داشته‌هايت را خواهاني نباشد.

دنبالک
یکشنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸٥ - پوريا